تبليغاتX
آموزش و مقاله و مناسبتها

آموزش و مقاله و مناسبتها

سلام به همه دوستام ..امیدوارم که تعطیلات خوش گذشته باشه ...منم بهتون گفته بودم که براتون سفرنامه ام رو می نویسم ..پس نوشته هایم را با چشم دل  نظاره گر باشید :

در کلام اولم سال نو همگی مبارک باشد و از خداوند مهربانمان می خواهم که سال خوب و خوشی را همراه خانواده های گرامیتان در پیش رو داشته باشید .ان شاا...

امروز دیگر طاقت از من سلب شد و الان می خواهم تمام خاطرات مسافرتم را برایتان بنویسم شاید برای بعضی ها جنبه سرگرمی داشته باشد ولی برای من عشقی بود که زمان آن را به باد فنا داد....من همراه خانواده ام و سه خانوار دیگر ( دایی هایم ) به سمت استان خوزستان حرکت کردیم ( ۲۹/۱۲/۸۵) در راه خیلی چیزا دیدم که برای بعضی ها تاسف و برای بعضی ها هم غبطه می خوردم ( تصادفات جاده ای و زیبایی های خداوندی ) ...شب ساعت ۲۱:۳۰ به اهواز رسیدیم ( قابل توجه دوستان اهوازیم که نمی دانند ) از چهارراه چهار شیر یا بهتر بگم فلکه چهار شیر به سمت فلکه نخل و بعدشم پارک لاله ( شهربازی ) رفته و آنجا اسکان پیدا کردیم ( ما هر سال کنار کرخه و این پارک می آییم و شب را کنار کرخه می گذرانیم تا شاید از درد و دل های آن سهمی هم به ما برسد .)

ساعت ۲۲ کنار کرخه رفتم ..( خودم و خودش ) تنهای تنها ... صفحه ای از دفتر عشقم را با گریه های آن پر کردم ...تا شاید بفهمم که امسال کرخه برای چه چیزی دلتنگ است ..( من سه دفتر دارم: ۱- دفتر خاطرات ۲- دفتر دلتنگی هام ۳- دفتر شعر که با آنها زندگی می کنم )

بنده هر روز یک برگ از حرف های دلم را در دفتر دلتنگی های دلم یادداشت می کنم ولی شبی که کنار کرخه بودم چهار برگ از دلتنگی ها را از زبان قلمم بر سفیدی دفترم جاری نمودم ..... شب زیبا و بیاد ماندنی بود ...چونکه شب عید بود و همه منتظر تحویل سال نو ....اما کرخه داشت گریه می کرد و من این را از روشنی چراغهای شهر که گریه آن را هویدا کرده بودند فهمیدم ....نمی دانم چرا ؟ ولی به گمانم کرخه هم آن شب عاشق شده بود .....روز بعد به سمت خونین شهر ....شهری را که امام فرمودند :خرمشهر را خدا آزاد کرد...به راه افتادیم ...از خرمشهر به سمت دیار عاشقان ...سرزمین شیران .....شلمچه شهیدان حرکت نمودیم .................حال و هوای عجیبی مرا فرا گرفت ولی مثل هر سال نبود ...هر سال خیلی عاشق تر بودم ولی امسال نه؟؟!!! فکر کنم به خاطر عوض کردن چهره منطقه بود ...چند ساعتی بعد به سمت آبادان شهر وفا ...صمیمیت و مهربانی به راه افتادیم و ناهار را آنجا بودیم ....بعدشم به سمت ماهشهر ...شهر زیبایی حرکت کردیم ...سر سه راهی ماهشهر-شادگان-آبادان که رسیدیم یاد یکی از دوستان خوبم افتادم ..ایشان خیلی اصرار کردن که خدمتشون برسیم ولی زمان ما کم و برنامه هایمان زیاد ...من نیز در اینجا مجددا از ایشان تشکر می کنم و از خانواده محترمشان معذرت می خواهم ..... از ماهشهر گذشته به سمت استان بوهشهر ...خلیج همیشه فارس و دیار دلير مردان بزرگ ایران .....ما به دو بندر بوشهر رفتیم ( بندر دیلم و بندر گناوه ) ...

صبح ساعت ۵ ( بندر دیلم ):

من برای ورزش به سمت ساحل به راه افتادم ...ساحل خیلی رویایی بود ( باید بروید و از نزدیک ببینید ) هیچ کس هم نبود ...نسیم ملایمی پهنه خلیج را در می نوردید و من کنار ساحل شروع به ورزش نمودم ( رزمی و یوگا ) خیلی بهم خوش گذشت تا وقتی که طلوع زیبای خفته را دیدم ....آری !!! خورشید برآمد و با تشعشعاتش پهنه خلیج را طلایی نمود ......من از وصف این همه زیبایی خدا در شگفت ماندم و خواهم ماند ......

صبح ساعت ۴:۳۵ بندر گناوه :

بازم برای ورزش رفتم ....باز هم صبح زود و باز هم سکوت .........اما خلیج کمی دل نگران بود و موجهایش را تند تند به سمت ساحل روانه می کرد .... بعد از ورزش شرع کردم به نوشتن ...از ساخل ....از دریا .....از عشق ؟!!!

شاید زمانی هم دست نوشته هایم را برایتان تو وبم بگذارم  ....اما اگر شما خواستید ..!!!

از دریا نوشتم :  گفتم : ای دریا !!! روی شن های ساحلت نوشتم عشق اما تو با موجهایت عشق ماسه ای مرا پاک نمودی !!! و اینطوری به من فهماندی که من هنوز عاشق نیستم .......دریا عاشق تر از من بود و به من گفت که عشق را نمی توان جایی حک کرد به غیر دل !!!!!

به سمت شوشتر راه افتادیم ..امامزاده عبداا... را زیارت کردیم ..مقبره ای زیبا ( قابل توجه تاریخ دوستان ) اگر دوستان آنجا رفتن حتما تاریخ قدمت و آجرکاری های آن را نظاره گر باشند ..... بعد از آنجا به سمت شوش حرکت نمودیم ..کنار دانیال نبی ( ع) ...کسی که حضرت علی (ع) در موردشان فرمودند : هر کس دانیال را زیارت کند من را زیارت کرده است . و اینم بگویم که حضرت دانیال جز یکی از ۳۱۳ یار امام زمان (عج) می باشد که بعد از ظهور امام عصر در رکاب آن حضرت خواهند جنگید ....

شب را شوش بودیم من هم که علاقه زیادی به تاریخ دارم به سمت موزه آپادانا و قلعه ای که برفراز شوش بنا شده را افتادم ..اگر بخواهم توضیح بدهم خیلی طول می کشد پس به همین مطلب اکتفا می کنم تا یکبار هم که شده سری به آنجا بزنید ....

صبح روز بعد ( ۵/۱/۸۶) من باید سر کارم حاضر می شدم ...با محل کار تماس گرفتم و در خواست چند روز دیگر جهت مرخصی نمودم که با اینجانب موافقت شد .....از استانهایی مثل : اندیمشک و دزفول گذر کردیم تا به استان ایلام ....شهرستان مهران رسیدیم ....

مهران ساعت ۱۴:

مهران همانند خرمشهر بود اما مظلومتر از آن ....چونکه درد غریبی را آنجا احساس کردم ...این را از صدای چند چکاوک که عشقشان را در دور دست ها با هم تقسیم می کردند فهمیدم .....من ناله عشق را از رودخانه کنجانچم مهران شنیدم و دلاوری های مردم ایلام را از نخلهای سر به زیر مهران مشاهده نمودم .....و دوباره به سمت سرزمین خودمان به راه افتادیم .....راستی تا یادم نرفته بگم که :

در مهران ارتفاعاتی به نام قلاویزان بود که نقطه ای را با نام نقطه ایثار نامگذاری کرده بودند که به تازگی دو شهید یکی گمنام و دیگری با هویت پیدا کردن من هم به واسطه آن شهدا خواستم که استحاله پیدا کنم ..اما آنها به من گفتند : تا عاشق نباشی ...از عشق خبری نیست .....

اینم عکسهایی که با موبایم گرفتم  و مطالب بالا را تصدیق می کند پس حتما این خاطرات مرا بخوانید و نظر هم بدهید ...:

 

عكس از ساحل ديلم ( صبح ساعت ۵:۴۹):

ساحل ديلم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:34  توسط یاسر  | 

السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر ... گنبد طلایی و گلدسته های حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دختر امام  موسی کاظم و خواهر امام رضا علیه السلام از دور نمایان می شود.

  پس از دو ساعت تحمل تنگی جا به قم رسیدیم .از وانت 1600 پیاده می شویم . ساعت هشت صبح است و فرصت اندک ،  آمده ایم برای دیدار و تهیه گزارشی از کتابخهنه آیه الله مرعشی نجفی.اولین چیزی که در این شهر جلب توجه می کند ، تعداد  زیاد روحانیون است .

   از هر ده بیست نفر یک نفر رو حانی ، برخی سوار بر موتور سیکلت و دوچرخه و اغلب پیاده عازم درس و بحث هستند.

  اینجا مرکز فراگیری علوم دینی است . طلبه هایی از شهر ها و کشورهای مختلف در جهتن جمع شده اند . خیابان ها تنگ ،  ترافیک سنگین و پیاده روها شلوغ ، به نشانی مورد نظر می ریسیم اما نگهبان می گوید این جا مدرسه علوم دینی و مرکز  پژوهش گاست.

  نشانی کتابخانه را می گیریم ، با سلام به مردی بیدار که در استانه کتابخانه خفته است . مردی 96 سال خفته است .  مردی که 96 سال با کتاب زیست و در عصر غارت فرهنگ و کتاب ، تمام زندگیش را به پاسداری از حریم فرهنگ گذراند.

  در وصیت نامه نصب شده بر ضریح آرامگاه او چنین می خوانیم : ((مرا در کتابخانه عمومی زیر محققان علوم آل محمد علیه  السلام دفن کنید)) تا غبار پای پژوهشگران زینت مزارش باشد.

  بزرگ مردی که دراین آستانه خفته است ، آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی است. راهنمای کتابخانه با گشاده  رویی و صبر و متانت ما را همراهی می کند تا از بخش های گوناگون بازدید کنیم.

  ابتدا به گنجینه بزرگ کتاب های خطی پا می گذاریم . اقیانوسی از کتاب های دست نوشت به وسعت هزاران جلد و پایاب آن  فرهنگی دیر پا و کهن سال.

  بی اختیار و حیران چشم های متعجب ما در چشم خانه به سرعت می دود ، نمی توانیم در برار این روح بزرگ زانو نزنیم.  نگاهمان لبریز از آگاهی و روشنی می شود. بی اختیار به طرف یکی از کتاب ها کشیده می شویم .کتاب ((کشف اللغات و  الصطلاحات )) نوشته علامه شیخ عبد الرحیم بی احمد هندی بهاری مشهور به ((سور)) تالیف به سال 1060 قمری .

  در صفحه اول یادداشتی به خط آیت الله مرعشی جلب توجه می کند : (( این کتاب را به بهای دو سال نماز استیجاری و مبلغ  بیست روپیه به نیابت مرحوم میرزا محمد بزاز تهرانی خریدم ، خداوند توفیق اتمام کار عنایت کند . نماز استیجاری را در روز  بیست و یکم ذی القعده 1342 قمری آغاز کردم و اینک در شرایطی این نوشته را می نویسم که سخت گرسنه ام و حدود 20  ساعت است توان تامین غذا نداشته ام . خداوند در سختی ها گشایش دهد .))

  کتاب های نفیس را می بینم . هر یک داستانی دارند یکی با حذف یک وعده غذای شبانه روز ، دیگری با کار در کارگاه برنج  کوبی و آن دیگر با روزه داری و نماز استیجاری و گاه با فروش و گرو گذاشتن عبا یا غبا یا کفش خریداری شده اند .

  آن بزرگ مرد کتاب ها را این گونه از دستبرد غارتگران فرهنگی نجات داد.

  راهنما می گوید که بسیاری از این کتاب ها با شور و عشق و شکیبایی و شب زنده داری با دست نوشته شده اند و آن گاه  داستان به دست آوردن کتابی منحصر به فرد و با ارزش را برای ما تعریف می کند : .......               

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:43  توسط یاسر  |